أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
137
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
اصلى و اين گمان غلط باشد و مرض گاه باشد كه بان متفطن نتوان شدن مگر بمعارض منها و درين وقت از مرض اصلى غافل مىشوند و غير اصلى را اصلى خيال مىكنند و راه خلاصى ازين خلط به آن بود كه طبيب عالم بود بمشاركت اعضا بسبب رعايت علم تشريح و اطلاع او بآفات هر عضوى خواه كه محسوس بود و خواه كه غير محسوس بود و توقف كند در حكم به آن كه كدام اصلى بود و كدام شركى بود مگر بعد از تامل تمام در آنچه كه ممكن بود يعنى آنكه عروض آن اولا باشد و تبعا پس بپرسد از مريض از علامات امراضى كه در هر عضو بسبب مشاركت پيدا مىشود هر عضو عليل را و علت آن محسوس نبود و مولم بود اما الم ظاهر نباشد و اثارت آن نيز عرضى قريب نباشد بلكه تابع آن اثاره بود بامورى چند بعيده از ان اثاره كه آن امور بعيده محسوس بود و مريض جاهل باشد در آنكه اين امور عوارض بعيده اين اصلاند كه اين اصل بعيد بود پس چاره نباشد از آنكه طبيب مهتدى شود بمعرفت اين اصل و بيشتر چيزى كه طبيب را هدايت كند به آن اصل تامل او بود در مضار افعال كه چون آن را شايق ببايد حكم كند به آنكه مرض مشارك بود يا آنكه بعضى از اعضا چنان بود كه اكثر امراض آن متاخر مىباشد از امراض اعضاى ديگر چنان كه در سر اكثر اوقات امراض بمشاركت معده بود و اما عكس اين حالت كم واقع مىشود پس بايد كه طبيب عالم بعلامات امزجه اصليه و امزجه عارضيه بوجهى كه آن وجه را عمومى باشد و اما علاماتى كه مخصوص باشد بهر عضو هركدام در باب خود گفته خواهد شد و اما علاماتى امراض تركيب پس از آنچه ازين علامات ظاهر بود آن را بحس بايد دانستن و آنچه ازين علامات مخفى بود آنچه غير از امتلا بود و سده و اورام و تفرق اتصال هر عضو اولى آن باشد كه سخن در ان موقوف دارند تا وقتى كه بامراض جزئى رسد كلام پس حالا ابتدا بايد كه بدلائل مزاج كنند بعد از ان دلائل سده و تفرق اتصال و دلائل امراض تركيب و چون عمن در باب دلائل دلائل امزجه باشد ابتدا بدلائل مزاج كرده گفته كه - فصل سوم در علامات جبليه اصليه و اجناس استدلالى كه بعلامات جبلى مىكنند و بدان اين مزاج را مىشناسند ده جنس بود يكى ملمس بود و طريق تعرف اين امزجه از ملمس آن بود كه ببينند كه اگر در وقت لمس عارضيه نباشد از هواى گرم يا سرد و از اسباب مسخن و مبرد چيزى عارض نشده باشد از ماكولى يا مشروبى يا حركتى و هواى از بلدى يا فصلى و ملمس لامس معتدل بود و بعد از ملمس او با شرائط مذكوره ملموس را در هيچ كدام از كيفيات خارجه ميلى نباشد بدانكه آن ملموس معتدل بود و الا كه اگر آن را گرم بيابد دليل باشد به آنكه آن ملموس گرم بود و اگر آن ملموس سرد بود آن را سرد بداند و اگر احساس بخشونتى كند دليل بود بر آنكه يبوست بر ان مزاج غالب بود و اگر احساس بلينت كند دليل غلبه رطوبت باشد و اين حكم بر غلبه يبوست در صلابت و رطوبت و لينت بعد از ان صحيح باشد كه مزاج در ميان حرارت و برودت معتدل بود و الا گاه بود كه حرارت بواسطه ترقيق مواد احداث لينت كند اگرچه معتدل نبود و از افراط دور باشد و اگر حرارت مفرط بود احتراق احداث خشونت كند و همچنين برودت اگر بافراط نباشد بحبس تلميس حرارت كند و اگر بافراط بود تخشين كند بانجماد مواد مثل مواد برف و حرلى كه برف بواسطه جمود خشونت دارد و سمين بسبب غلظ و برف انعقاد مىكند جامد را و سمن را بواسطه غلظى كه دارد و بيشتر كسانى كه مزاج ايشان بارد بود بدنهاى ايشان نرم بود و اگرچه ضعيف باشد از براى آنكه در ايشان فجاجت بسيار بود و حرارت بدنى بيرون آن نرم نگه مىدارد استدلال بلحم و شحم و بسمين كه قسم دوم بود از دلائل عشره اما غلبه لحم در بدن بدانكه غلبه لحم احمر در بدن دليل بود بر غلبه حرارت و غلبه رطوبت و در چنين بدنى كه حرارت و رطوبت باشد و در ان گوشت بسيار بود تصلبى و تلذذى با آن بود و اگر در چنين بدنى گوشت كم باشد و شحم بسيار نبود دليل بود بر يبوست مزاج آن و اما اگر سمين و شحم بسيار بود آن هر دو دلالت مىكند بر برودت مزاج و در ان ترهل باشد بسبب برودت و رطوبت و اگر با وجود اين كثرت ضيق العروق بود و قليل الدم و صاحب آن در جوع بىصبر باشد و ضعيف شود بسبب قلت دم غريزى كه مهيا نبود از براى حاجت اعضا بتغذيه با آن دلالت كند كه اين مزاج جبلى طبيعى باشد و اگر در آن علامات ديگر نبود دلالت كند بر آنكه اين مزاج مكتسب بود و عرضى باشد و كمى چربى در بدن و قلت شحم دلالت مىكند كه صاحب اين مرض گرممزاج بود كه بسبب گرمى ادات شده باشد از جهت آنكه ماده شحم و سمين